پیامک عاشقانه

سری ۵۱ اس ام اس و پیامک عاشقانه

( جدیدترین جمله های عاشقانه )

سری ۵۱ اس ام اس و پیامک عاشقانه

دلی که در دو جهان، جز تو هیچ یارش نیست

گرش تو یار نباشی، جهان به کارش نیست

– هوشنگ ابتهاج –

آن قدر با من مهربان بودی

که بعد از تو ،

یک لحظه حس کردم

که صد سال است !

تنهایم …

درست زمانی که سخت به تو محتاجم

بیا …

آن موقع زندگی هم باشی

بیا …

مرگ هم شده باشی

باز هم بیا …

نبودنت به جان من رفته ست

همچو نخی در سوزنی

هر چه می کنم

دوختی به رنگ تو دارد ..

پدرم گفت :

مردم دو دسته اند،

بخشنده و گیرنده.

گیرنده ها بهتر می خورند

اما بخشندگان بهتر می خوابند …

اگر می‌ خواهید برای ایجاد آشتی در جهان

کاری انجام دهید،

به خانه‌ تان بروید

و خانواده‌ تان را دوست بدارید.

انتظار و فراموشی هر دو سخت هستند

اما اینکه ندانی

باید فراموش کنی یا انتظار بکشی

از هر چیزی سخت تر است!

دلتنگ تر از من

ماهی قرمزی بود ، که

برای دیدنت

از تنگ

بیرون پریده بود …

((محمد شیرین زاده))

دیروز

زنی در خیابان صدایم زد

تو بودی

اما من، دیگر من نبودم!

مرزها تنها می‌ توانند

لب‌ ها را از هم دور نگه دارند

نسیمی که هر شب

موهایت را

بر پیشانی‌ ات می‌ ریزد

باد پریشانی‌ ست

که از انگشتان من گذشته است

من اونقدری برای عشق

احترام قائل هستم

که توی خیابون

دنبالش نگردم.

شهر من گم شده است

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم…

گلها

شناسنامه ندارند

شناسنامه ی گلها را

به نام دخترها زده اند…!

تن بارانی تو

ابتدای امید من است

و انتهای اندوه من

تن بارانی تو

که چون آب

مرا تشنه می کند

و چون خاک

مرا می پوشاند

رفت و با خود غریبگی کردم

ذهن آیینه هم مرا نشناخت

وقت رفتن بجای دلداری

بغضها را بجان من انداخت

پیرزنی شوم

آلزایمر بگیرم

زنگ بزنم

انگار

پسرم هستی

بگویم

چقدر

دلم

برایت تنگ است

باران که آمد

گلی در خانه ام رویید

آفتاب که تابید

آیینه ای تمام قد به خانه ام داد

درخت توی ایوان

شانه ای به موهایم

بخشید

عزیزکم

تو که آمدی

گل و آینه و شانه را بردی

و شعری به من سپردی!

گاهی باید

چترت را ببندی ؛

بگذاری باران

آتشی را که در قلبت روشن است

نم نم

خاموش کند…

در موهای تو

پرنده‌ای پنهان است

پرنده‌ای که رنگِ آسمان است

تو که نیستی

روی پایم می‌نشیند

جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند

جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم

می‌گذارمش روی تخت

و از پلّه‌ها پایین می‌روم

کسی در خیابان نیست

و درخت‌ها سوخته‌اند

کجایی؟

ﻣﻦ

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺟﻨﮕﺠﻮﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩﻡ !

ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ

ﻫﺮﺑﺎﺭ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺷﻠﯿﮏ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ

ﺑﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺷﻤﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ:

” ﻫﻤﺴﺮ ﻋﺰﯾﺰﻡ

ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻣﺎﻥ ﺑﮕﻮ

ﭘﺪﺭﺕ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮔﺸﺖ “

مشخص نیستند

نه جای زخم هایت

نه آنان که زخمت زده اند

به برکه ها می مانی عزیزم

و هر سنگ که زخمی ات می کند

در تو آرام می شود.

زخم ها زیباترت کرده اند…

چون برکه ها

که با سنگ‌های خوابیده در بسترشان

زیباترند.

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.