پیامک عاشقانه

سری ۵۴ اس ام اس و پیامک عاشقانه

( عاشقانه ترین پیامک های فارسی )

سری ۵۴ اس ام اس و پیامک عاشقانه

در جستجوی یک زن

تو هرگز

آن چه را که آرزومندم

به من نمی‌بخشی

من در جستجوی یاری همدمی‌ هستم

زنی که دست بر پیشانی‌ام بگذارد

با او احساس کنم

که در خانه ام هستم …

کلمات

کلمات

کلمات ساده، چه قدرتی در دل نهفته دارند

با کلمات ساده می‌توان

بزرگترین عشق را

به دنیا آورد …

تو شگفت انگیزی ، سزاوار و دوست داشتنی

این همه را قدر بدان

نه کسی هرگز چون تو بوده و نه کسی چون تو خواهد بود

تو یگانه ای و بدیع

و هر آنچه که از تو چنین موجودی بی همتایی ساخته

در خور عشق است و تحسین

یکدیگر را می آزاریم

بی آنکه بخواهیم،

شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم

بی سخن

دستی که گشاده است

می بَرد

می آورد

رهنمودت می شود

به خانه یی که

نور دلچسبش گرمی می بخشد.

از برگ های دفترم بیرون بیا

از ملافه های رختخوابم بیرون رو

از فنجان قهوه ام بدر آی

از قاشق شکر

از دگمه های پیراهنم

… از نخ دستمالم بیرون شو

از مسواکم

از کف خمیر ریش روی صورتم

از همه ی چیزهای کوچک بیرون آی

تا بتوانم کار کنم!

جزیره‌های ماه را

مه گرفته است

بالای آسمان سیاه

روی زمین برف

برف تمام راه‌های زندگی را بسته است

گرگی در درونم

زوزه می‌کشد

یک گلّه گرگِ گرسنه روبرو…

یک درّه ی عمیق پشتِ سر…

پریدن خودکشی ست

نپریدن زندگی ست!

گذشته

کافه فرو ریخته‌ایست

اسب سفید مرده

تپانچه‌ای زنگ‌زده

آینه‌ای شکسته؛

گانگستر پیری از شعرم عبور می‌کند

احساس می کنم

از قلبم به پرواز درآمده اند

این کبوتران سفید

و این، من هستم

که در آسمان ها اوج می گیرم!

آیا ممکن است

پرندگان

در قلب آدم آشیان کنند؟

خدا ما رو برای هم نمی‌خواست ..

فقط می‌خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه‌ی ما مال ما نیست ..

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

زندان جایی با دیوار های بلند و …

میله های آهنین نیست …

گاه همین چار دیواری اتاق …

از زندان هم بدتر است …

وقتی نتوانی از پنجره ای …

دلتنگی ات را فریاد بزنی …

آیــنه ی من …

چشـــم های توســت …

هیــچ گاه پلک هایت را …

بــرویم نبــند …

بــدون نــگاهت ..

تــصویرم را …

از یاــد خـــواهم برد …

محمد شیرین زاده

وصیت کرده ام بعد از مرگ …

اعضا بدنم را اهداء کنند …

بیچاره آنکه …

قلبم را به او می دهند …

 

کجای هستی‌ ام ایستاده‌ای

که قامتت

درهمه لحظه‌ هایم پیداست …؟

چه نسبت عجیبی دارند

دستان تو با درد

که از لحظه گرفتنشان

سرم درد می ­کند

برای تو…!

یک طبقه پایین‌تر

زن جوانی هر نیم ساعت یک بار

فرزندش را می‌زند

به همین خاطر

ساعتم را فروختم

و با تمام وجود به دست سنگین طبقه‌ی پایین

و سیگارهای کنار دستم

اعتماد کرده‌ام

حالا زمان برایم منظم پیش‌ می‌رود!

از دلم خبر نداری

وقتی که باران پشت باران

وعطسه پشت عطسه می آید

انگار رفتنت را پیشاپیش جشن گرفته اند

این زنجموره های بی پروا .

سپیده دم رفتن

در آن ارتفاع بعید

امتداد تند جاده ی ابروهایت

همراه هاله ای از مه و باران

بوسه ای ژرف

در انتظار توست .

زنبورها به چشمان تو عادت

و به قانون کندوها خیانت کردند !

من امّا هیچ غمی نمانده برایم

جز حسرتی و حسادتی به حال آن زنبور

می خواره ی کوچک

که از صبح دیدار تو تا ابدیّت

در تاب مژگانت آسوده و بیکار لمیده است .

در خاطره ام نیستی که فراموشت کنم

تو آن ملودی سُرخی

که از اعماق قلب من

همچون ترانه ای

در رگهایم نواخته می شود

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.