اهل لنجانم

(شعر) اهل لنجــــــــانم

( شعر )

اهل لنجـــــــــــانم … (جعفر جلالی)

اهل لنجـــــــــــانم …

خانه ام شالیــــــــــزار ، صحنه ی یک پیکــــار

من سر سفره ی خود تکـــــــــه نانی دارم

و در آن کومه تنـگ ، خلوتی با تو خـــــــدا

صاحــــــــــــــب روزی دارم

اهل لنجـــــــــانم …

خانه ام شالیــــــــــــزار ، از بدی ها بیـــــــزار

سرزمینی که در آن

زنـده رود با همگان زمـــــزمه ها می گوید

و بدان زمـــزمه ها

دانـه ها بی خبر از باد خـزان می رویند

و بدان آب روان

دشـت ، این راه گران می پوید

اهل لنجــانم …

خانه ام شالیـــزار ، خوشـــه چینان بســیار

و جوانان دیــــار

لقمه ای نان حــلال ، همه در پینه دست پـــدران می جویند

و درآن فرزندان

چون پیمـبر همگی دست پـــدر می بوسـند

با نگاهی به پـــدر ، غصه هامان به هـــدر

با صدایی که از آن ، نغـــمه ی امــید آید

همچنان می خوانم

اهل لنجــــانم ، خانه ام شالیــــزار

صحنه ی از بدیها بیـــزار

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.