اس ام اس عاشقانه و جمله های غمگین

تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست

سری جدید اس ام اس و متن های بسیار زیبا عاشقانه!

تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست،
تنها به نگاه او می سپارمت . . .
::
::

جان رفته ولی زخم وفایت نرود
تاثیر طلسم چشم هایت نرود
فرشی زدل شکسته انداخته ام
آهسته بیا،شیشه به پایت نرود
::
::
خدایا این “قسمت” رو کجا فرستادی که هر وقت نوبت من میشه ، میگن “نیست” ؟
::
::
زبانم را نگاه خسته ات بست / زمستان با زمستان ها بپیوست
نگاهت لرزشی انداخت در دشت / دلم چون متن یک آیینه بشکست . . .
::
::

برای من که کبوتری ام عاشق و سرگردان؛
بیا و بام شو
اصلا بیا و دام شو…
::
::
چشمهایت زمین سبز محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتی فهمیدم که سیب سرخ دلم افتاد
::
::
دلـَم را به شیشه ے عطرهآیم خوش کرده اَم
همآن هآیے که هر کدامشان ،
یک، خاطــِره، را برایم تداعے مے کنند ؛
یک با هم بودن را …
::
::

پنداشتی که چون ز تو بگسستم / دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش / بر جان من شراره ی دیگر نیست . . .
::
::
خاطره ها را رشوه میدهم به روزهایم تا از بی تو بودن صدایشان در نیاید !
::
::
سهم “من” از “تو” عشق نیست ، ذوق نیست ، اشتیاق نیست
همان دلتنگی بی پایانی ست که روزها دیوانه ام می کند !
::
::
بی تو هر شب عاشقی بارانی ام / لاله پژمرده و زندانی ام
بی تو در کنج همه دلواپسی / بی تو من آغاز یک ویرانی ام . . .
::
::
پس چشمانت چه زمان درخواهند یافت که: “نگاه، زاده ی علاقه است!
::
::
دنیای زیر آب
شبیه دنیای چشمهای توست
هر چه بیشتر دست و پا می زنم
بیشتر غرق می شوم …
::
::
تمــام دنیـــا در آغوشت خلاصه شده است …
کــودکــانه
پنــــــــــــاه میـبـــرم …
بــه خلاصــه ی دنیــــا …
::
::
دست خودم نیست
به گمانم دست تو است
که می تواند مرا
با یک سلام خشک و خالی
به آینده امیدوار کند !
::
::
به چــــه تشبیه کنم نــام تو را
به بــــهار
یا به آبی ه زلال دریــــا !
ســـــاده تر می گویم
تــو تمامیـــت احساس منی
::
::
دوستی ها کمرنگ ، بی کسی ها پیداست / راست گفتی سهراب ، آدم اینجا تنهاست
::
::
برای پیش تو بودن “بلیط” لازم نیست
مرور قصه ی دل کافی ست . . .
::
::
چه عاشقانه به رویت لبخند زدم
و تو چه مهربانانه لبخندم را پاسخ گفتی …
و این شد
“عاشقانه ی آرام” من و تو
::
::
دلتنگم ، برای کسی که مدتهاست بی آن که باشد ، هر لحظه زندگی اش کرده ام
::
::
می دانم تا پلک به هم بزنم
می آیی ؛ با انار و آینه دردست هایت !
به قول فروغ :
”من خواب دیده ام ”
::
::
صدا بزن مرا، مهم نیست به چه نامى…

فقط “میم” مالکیت را آخرش بگذار…

میخواهم باور کنم…مال تو هستم

::

::

آن شب که در خیابان چشمم به چشمت افتاد
چشمک زدی چه شیرین رفتم به راه فرهاد
من عاشق تو گشتم، تو عاشق جدایی
فریاد از نگاهت، فریاد از تو فریاد
::
::
دگر در قلب تو جایی ندارم، برای آمدن پایی ندارم
تو تنها آرزویم را گرفتی، دگر از تو تمنایی ندارم
::
::
منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم
منو بخشیدی و من چشمامو بستم
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم
::
::
چه کنم چرخ فلک کرده مرا از توجدا
به کدام شاخه نشینم که دهد بوی تورا
::
::
طول این فاصله ها دستم هست، من جدا و تو جدا دستم هست
عاشقم باش ولی دورادور، دو قدم فاصله را دستم هست
::
::
دل من همی داد گفتی گواهی، که باشد مرا روزی از تو جدایی
جدایی گمان برده بودم و لیکن، نه چندان که یکسو نهی آشنایی
::
::
چرا زمین و آسمان به ضد ماست نازنین
ببین برای ما خدا چگونه خواست نازنین
اگر چه قلبهای ما به عشق هم تپد ولی
ببین چگونه راه ما زهم جداست نازنین
::
::
ابر میبارد و من میشوم از یار جدا
چه کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا
ابر و باران و من و یار ستاده به وداع
من جدا گریه کنم ابر جدا یار جدا
::
::
آنکه بین من و تو شام جدایی آورد ، می کنم نفرینش ، یا الهی ، بکنش چون من زار ، پیش معشوقش خار ، هر دو چشمانش تار ، تا بداند چه به من می گذرد ، از غم دوری آن چشم عزیز
::
::
هر لحظه جدا از تو
برام ماهی و سالی
با هر نفسم داد میزنم
جای تو خالی
::
::
جدا از تو نمی خواهم ببینم روی دنیا را
بیا تا در شب چشمت ببازم صبح فردا را
بیا ای هم نفس در هم بریزیم این نفس ها را
بیا با عشق خود آتش زنیم این کهکشان ها را
::
::
ای رفته باز گرد که دلم بی قرار توست
چشم به راه و دلم در انتظار توست
آخر بگو چرا از کنارم جدا شدی
زردی روی ما ز رخ نو بهار توست
::
::
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار
گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم
بی تو اینجا رو نمی خوام می رم و برنمی گردم
::
::
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشام گره از بخت ، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک
::
::
من که نمیشه باورم
تویی که بی وفا شدی
تو هم مثه غریبه ها
رفتی ازم جدا شدی
::
::
گویند که حافظ گفته ست غم جدایی و غم تنهایی دو غم اند
حال که من دچارم به هر دو غم چه کنم
::
::
جدا از تو نمیگردم که تو در جسم من جانی
بدون جان عزیز دل مگر میماند انسانی
اگر چه نیستی نزدم ببینی این غم و دردم
چه با من میکند هر دم ولی دانم که میدانی
::
::
نمی خواهم قلب توباشم که با هر اتفاق بشکنم میخواهم روح تو باشم که تنها در هنگام مرگ از تو جدا شوم
::
::
همره باد سر پاییزی سرنوشت
من و و تو گشته جدا
رهسپاری عشق من اکنون
میسپارم تو را به دست خدا
::
::
پنهان شدی و در کلماتم رها شدی
با من رفیق بودی و از من جدا شدی
رویای فاتحانه ی یک قلب ناامید
پایان عاشقانه ی یک ماجرا شدی

———————–

(پاتوق)

مجله تفریحی زمزار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *