باران

باران که شدی مپرس این خانه کیست … (شعر باران)

(شعر و دلنوشته)

باران که شدی مپرس این خانه کیست … (شعر باران)

باران که شدی مپرس این خانه ی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکی ست

باران که شدی پیاله ها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکی ست

باران! تو که از پیش خدا می آیی
توضیح بده عاقل و فرزانه یکی ست

بر درگه او چون که بیفتند به خاک
شیر و شتر و رستم و موریانه یکی ست

با سوره ی دل اگر خدا را خواندی
حمد و فلق و نعره ی مستانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

این بی خردان، خویش خدا می دانند
اینجا سند و قصه و افسانه یکی ست

از قدرت حق هرچه گرفتند به کار
در خلقت تو و بال پروانه یکی ست

گر درک کنی خودت خدا می بینی
درکش نکنی کعبه و بتخانه یکی ست
( شاعر: نامشخص)

پیشنهاد خواندن
میتوان برداشت دل از خویش و شد از جان جدا (فیض کاشانی)

همچنین ببینید

امام زمانی

آقا، بهار من زمسـتان است بی تو

( اشعار فراق امام زمان عج ) شعر از یاسر مسافر آقا ، بهار من …