داستانک های آموزنده فارسی؛ آرزوی دانه کوچک دانه کوچک بود و کسی او را نمیدید. سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود. دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه. گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت. گاهی خودش را روی زمینه …
بیشتر بخوانید »
زمزار | تفریح و سرگرمی مجله تفریحی و سرگرمی زمزار | دلنوشته ها | پرندگان زینتی | اس ام اس و پیامک | جملات حکیمانه | آکواریوم | پرندگان زینتی