مسیحا برزگر
مسیحا برزگر

جملات زیــــبای مسیحا برزگر

سخنان و اشعار زیبا مسیحا برزگر؛

زندگی رودخانه ای ست از فنا تا به فنا.
زندگی اصلا پدیده ای منطقی نیست.
منطق ساخته و پرداخته ی ذهن ماست.
زندگی،حیرت در شگفتی هاست؛
پرسه زدن در زیبایی هاست.
زندگی،معامله نیست،
تجارت نیست؛
شهود عاشقانه ی اشیاست.
زندگی،زمانی معنا دارد که سفری در جاده ی عشق باشد.
زندگی،سفراست.
کسانی که جایی در گوشه و کنارها اطراق می کنند،زندگی
را می بازند.
انسان باید آواره و پرسه زن باشد،
انسان باید خانه به دوش باشد؛
هر جا که اُتراق شود، زندگی در آن جا می میرد

*

کسی به خود ایمان ندارد دشمن زندگی‌ست
دشمن زندگی همواره شکست می‌خورد
گام نخست آن است که به علت‌های این بی‌ایمانی پی ببری
خود را مشاهده کن
خود را تحلیل کن

*

باید در آتش عشق بسوزی .
باید مدام شعله ور باشی .
باید مدام جاری باشی .
عشق است که تو را جاری می کند .
اگر جاری نباشی، به مرداب دلمردگی تبدیل می شوی

*

فرصتی تازه دارم امروز
تا ببخشم بیش تر،
تا دوست بدارم بیش تر،
و بدین سان، نزدیک تر شوم به خدا.
ستوده باد خدایی که داده است به من
چنین فرصتی را.
ستوده باد خدا!

*

فرار کافی ست .
درنگ کن و زندگی را جانانه زندگی کن .

*

خدا مهربان است.
یعنی حتی برای خطاها و گناهان تو نیز پاداش مقرر
کرده است .
پیش از آنکه تو او را بخوانی،
او به تو لبیک گفته است .
پیش از آنکه از او بخواهی،
او به تو داده است .
تو نیز نسبت به خود مهربان و بخشنده باش .

*

تو،
هم اکنون،
بر روی زمین زیبا و دوست داشتنی گام برمی داری.
از این فرصت بزرگ، بیش ترین بهره را ببر.
معجزه،
آن نیست که بر روی آب راه بروی.
معجزه ،
آن است که هستی
و بر روی زمین زیبا گام برمی داری.

*

شیرانه زندگی کن و همچون کرگدن تنها سفر کن .
بین دو راهی زندگی و امنیت،
همواره راه زندگی را در پیش بگیر .
زندگی را فدای امنیت نکن،
بلکه امنیت را به پای زندگی بریز .

*

اگر در ستایش و نیایش تو شور و شراری نباشد،
بتی را ستایش کرده ای .
مراقبه،
تمرین حضور در تمامی لحظه های زندگی ست.

*

تو در هر لحظه،دوباره به دنیا می آیی .
هر لحظه ای، لحظه ی تولد دوباره ی توست .
اما در هر لحظه به گونه ای متولد شو،
که با تولد دوباره ی تو،
روشنی و آزادی و شادمانی بیش تری به دنیا اضافه
شود .

*

گفتار نیک و پندار نیک و کردار نیک تو،
زیبایی وجود تو را در همه ی جهت ها بسط می دهد .
این زیبایی،
در فرزندان و دوستان تو خانه می کند
و به آیندگان می رسد .

*

پرنده ای باش که از تخم بیرون می آید .
کودکی باش که زاده می شود .
دانه ای باش که جوانه می زند .
غنچه ای باش در آفتاب بصیرت .
گلبرگ های خود را یکی یکی باز کن،
شکوفا شو
و رایحه ی خود را به دست باد بسپار .

*

زندگی من ، زندگی من است .
هیچ کس حق ندارد آن را از من بگیرد
و یا به جای من زندگی کند .
من حق دارم فرصت یکباره ی زندگیم را به شیوه ی
خود،زندگی کنم، نه به شیوه ی پدرم و یا به شیوه ی
حاکمان مستبد و یا به شیوه ی هر کس دیگر .

*

سفر به دنیای درون، سفری بی انتهاست .

*

اگر عبوسی و جدیت خود را گم کنی،
چیزی را از دست نداده ای .
اما اگر خنده خود را گم کنی،
همه ی زندگی را گم کرده ای .

*

تو برهنه به دنیا آمده ای و برهنه از دنیا می روی .
تو به همان میزان که با خود به دنیا آورده ای با خود از دنیا می بری.
تو در میان عریانی تولد و عریانی مرگ ،نقش واسطه را ایفا می کنی.
تو از زندگی می گیری و به زندگی می بخشی.
تو هیچ چیز نداشته ای و هیچ چیز نداری و هیچ چیز نخواهی داشت.
همه چیز به هستی تعلق دارد.مالک حقیقی ،هستی ست.
چند روزی چیزی را به تو امانت می دهد،سپس پس می گیرد و روانه ات می کند.کسی که از فهمی ژرف برخوردار است،خود راوسیله ای می داند در دست زندگی،
تا زندگی به وسیله او به زندگی ببخشد.
انسان شاهدی بیش نیست.اما این انسان باید بصیرتی کسب کند تا شایسته نام انسان باشد

 *

قسم به پرستو
ان گاه که جفتش میمیرد
و تنها به آشیانه باز میگردد
چه غروب غریبی!
قسم به کرم شب تاب
ان گاه که از پیله بیرن می آید
و با نسیم هم آغوش می شود
چه پروازی!
قسم به خورشید
آنگاه که تو بر آن میتابی
چه تلالویی!
قسم به همه دانه ها
ان گاه که در خاک میمیرند
و در نور متولد میشوند
چه رستاخیزی!
قسم به ساقه ای که در باد میشکند
ان گاه که از ایشان جز خاکستری برجای نمی ماند
قسم به تمامی آیینه ها
ان گاه که در برابر آب قرار میگیرند
قسم به لطافت قسم
میدانم
که میدانی
دوستت دارم

*

زندگی هیچ گاه به بن بست نمیرسد.
کافیست چشم باز کنیم و راههای گشوده ی بیشماری را فرا روی خود ببینیم.
خدا که باشد ،
هرمعجزه ای ممکن میگردد.

*

از خلال رنج است که قطب مخالف آن ،یعنی
شادمانی را میفهمی

*

عشق یعنی فراموش کردن خود در معشوق.
ماهیت عشق،خود فراموشی است.
ترک مصلحت خویشتن است.
غرق شدن است چنان که فقط معشوق میماند و بس.
راه عشق ،راه فناست.
عاشق باید هنر محو شدن را بیاموزد.
او باید از اوصاف بشر بمیرد،تا اسرار عشق الهی اورا بر سر نهد و امواج عنایت دم به دم معشوق اورا باخود ببرد

*

شجاعت آن نیست که از آدمهای شجاع تقلید کنی،
بلکه آن است که به شیوه خود زندگی کنی
و بهای آن را نیز بپردازی.
حتی اگر بهای به شیوه خود زیستن ،خود زندگی باشد،باز ارزش آن را دارد.
زیرا در چنین شیوه ی زیستن است که روح به دنیا می آید .
هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی بمیرد،همین آمادگی و شور اوست که اورا دوباره متولد میکند.
اگردراین آمادگی رنجی نهفته است،رنج زایمان است.
به شیوه ی خویش زیستن،شجاعت میخواهد ،دل و جرات میخواهد.
به شیوه خود زندگی کن؛
شبیه خودت باش و بس.
نگران عوام نصیحت گو مباش .
زندگی خودرا ترسیم کن.
از روی نقش کهنه ی دیگران نقاشی نکن.
خلاق باش.
اگرهم در شیوه خود بر خطا باشی ،
بهتر ازآن است که دیگران به جای تو زندگی کنند
و تو بر صواب باشی .
زیرا کسی که به شیوه ی دیگران زندگی میکند
و بر صواب است
زندگی را به بطالت میگذارند.
کسی که به شیوه ی خود زندگی میکند،و بر خطاست،
بلاخره دیر یا زود از خطای خویش درس خواهد گرفت.
او خطای خویش را دستمایه ی تجربه ای تازه خواهد کردوبا تجربه های خویشتن ،خواهد بالید

*

آمده ایم تا بازیگر خوب صحنه زندگی باشیم.
عشق این مجال را فراهم می آورد

*

تملک در عشق کشنده است
به محض آنکه معشوق را مالک شوی آنرا کشته ای.
خیلی ها عشق را با دستان خود کشته اند.
دستان بسیاری از انسانها به خون عشقشان آغشته است .
آنها اکنون به سوگ عشق خویش نشسته اند .
آنان نمیخواستند که اینطور بشود اما با نادانی خویش قصد تملک عشقشان را کردند و آنرا ازبین بردند.
آنها نمیدانستند که عشق اسارت را بر نمیتابد.
نمیتوان مالک همسر شد ،نمیتوان مالک فرزند شد ،نمیتوان مالک شاگرد شد، نمیتوان مالک مردم شد….
هیچ چیز به اندازه حس تملک دشمن عشق نیست.

*

خطر کردن کار آدمهای هوشیار نیست .کار مستان است.
اینانند که خودرا بی مهابا به دل آن حقیقت غایی پرتاب میکنند و اینانند که میرسند.
بنابراین مست خدا شو .و به مردم کمک کن تا مست خدا شوند.
عشق حقیقی از شهوت و چشم داشت مبراست
عشقی که پاک است همان خداست.

*

اگر بتوانی نغمه‌ای شوی.
اگر بتوانی پاره‌ای از شادمانی‌هایت را با دیگران سهیم شوی،
اگر بتوانی خود را با دیگران قسمت کنی،
همین کافی‌ست، تو به منزل رسیده‌ای.
ما موجوداتی تنگ‌نظر و حقیریم،
زیرا از سهیم کردنِ دیگران در شادمانی‌‌های خود عاجزیم.
این بزرگ‌ترین خُسرانِ زندگیِ انسانی‌ست.
انسان احساسِ بدبختی و درماندگی می‌کند،
زیرا چشمه‌یِ عشقش را با گِلِ بُخل و تنگ‌چشمی بسته است.
اگر گذشتی داریم،
برای آن است که بیش‌تر بگیریم.
ما از بخشیدن عاجزیم؛
معامله می‌کنیم.
با تمامِ وجودت ببخش؛
هرآنچه می‌توانی ببخش…
زندگی را با دیگران قسمت کن،
نان را با دیگران قسمت کن،
آواز را با دیگران قسمت کن،
شعر را با دیگران قسمت کن،
خود را با همگان قسمت کن و بدین‌سان، خود را در هستی منتشر کن.
برخیز،
باز کن پنجره را
و به مهمانیِ آوازِ کبوتران برو.
زندگی، پشتِ پنجره‌یِ تو می‌خواند

*

انسان واقعی، در مرگ و زندگی حالاتی یکسان دارد.مرگ چیزی را عوض نمیکند.
قطره ای که بسوی دریا پرتاب شده است ،از محو شدن دیوارهای قالب کوچک خود هراسان نمیشود.
کسی که حقیقت جاودان را درک کرده ،به بی مرگی ملحق شده است.
تن آدمی چیزی است که خواهی نخواهی نابود خواهد شد ،اما چیزی در این قالب هست که ماندنیست.
مرواریدی در این صدف است که خواستنی است.
هستی ،طالب این مروارید است…

(جملات حکیمانه)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.