امام رضا ع

اشعار و سروده های شهادت امام رضا (ع)

( اشعار مناسبت های مذهبی )

اشعار و سروده های شهادت امام رضا (ع)

لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید

اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرارست امشب جوادم بیاید

قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم

اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست این جا کنارم

به دعبل بگو شعر کامل شد این جا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش

بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب و بلایش

از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد

شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد

بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است

من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است

شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور

کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور

شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد

شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد

اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش

بیاید سحر تا بگردند دورش
خراسان و یاران چشم انتظارش
(قاسم صرافان)

*

*

*

فــراق پــاره تــن، میــوه دل
کشنده‌تـر بـود از زهــر قاتـل

پسر اشکش به صورت بود جاری
پـدر پـر می‌زنـد ماننـد بسمل

بنـال ای دل که باشـد داغ بابا
بـرای کـودک نه‌ ‌سالـه مشکل

امـام من کجـا و شهـر غـربت؟
گـل زهـرا کجا و خانـه گـل؟

بنالم دم به دم ساعت‌ به‌ ساعت
بگیریم کو به کو منزل به منزل

روا باشــد بــه تابـوت امـامم
به جـای گـل فشانم پـاره دل

رضا در حجره دربسته می‌سوخت
خراســان از امــامش بـود غافـل

پسـر پروانه‌ســان دور پـدر گشت
پدر می‌سوخت همچون شمع محفل

امامــی داد جــان دور از ولایــت
کـه از فیضش ولایـت بـود کامـل

امــام عصــر گریــد در عــزایش
و گر نـه گریـه «میثم» چـه قابـل؟
(حاج غلامرضا سازگار)

*

*

*

در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است
به من اجازه ی در اوج پر زدن داده است

در آن کرانه که همواره یک نفر آنجاست
که در پذیرش مهمان همیشه آماده است

در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد
بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است

همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است
شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است

سؤال می کند از خود هنوز آهویی
که بین دام و نگاهت کدام صیّاد است؟

دلم که دست خودم نیست این دل غمگین
همان دلی است که جامانده در گهرشاد است

بدون فنّ غزل بی کنایه می گویم
دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است
(سید حمیدرضا برقعه ای)

*

*

*

ای ضامن آهو همه ی بود و نبودم
قربان تو و لطف و عطای تو وجودم

جان می دهم آقا! عوضش عشق عطا کن
در معامله ای یک طرفه طالب سودم

در بین محبان تو آلوده ترینم
شرمنده از اینم که مطیع تو نبودم

گه گاه تو را دیدم و نشناختم ای وای
صد حیف که آغوش برایت نگشودم

گاهی به سر سفره کنار تو نشینم
همراه تو ای شاه غذا میل نمودم

حاجی شدنم پیش کشت مشهدی ام کن
من طالب دیدار شما زود به زودم

یا فاطمه می گویم و این اذن دخول است
راهم بده من سینه زن یاس کبودم

گفتم به شما شیعه ی اثنی عشرم! نه!
از کودکی ام گریه کن جدّ تو بودم

در صحن دو چشم من از آن روز که وا شد
با گریه و با اشک حسینیه بنا شد

ای حضرت سلطان بنگر حال گدا را
از من بخر این ناله و این اشک و بکا را

در باز نکردی ز کرم لااقل آقا
وا کن به روی من یکی از پنجره ها را

ای دست شفا بخشی تو پنجره فولاد
انگار مسیح از تو گرفته است شفا را

این نقطه ی پایان محرم، صفر ماست
امضا بنما تذکره ی کرببلا را

امروز، دو ماه است عزادار شمائیم
سخت است در آریم ز تن رخت عزا را

در روز سیه پوشی مان مادرمان بست
با دست خودش دگمه ی پیراهن ما را

امروز ولی نیست توقّع که بیاید
باید که کند دفع خطر شیر خدا را

جز اشک ندارم به کفم، شاید همین اشک
خاموش کند دامن امّ النّجبا را

امروز که از زهر، ز پا تا سرتان سوخت
انگار دوبار پس در مادرتان سوخت

تو آمدی و بود عبا بر سرت آقا
خون بود سپیدی دو چشم ترت آقا

وقتی به روی خاک نشستی، به گمانم
شد زنده تو را خاطره ی مادرت آقا

ای لاله ی شاداب گلستان امامت
دست چه کسی کرده تو را پرپرت آقا

این کیست امامه به سرش نیست جواد است
از راه دراز آمده تاج سرت آقا

شد موقع تحویل امانات امامت
دادی به پسر خاتم انگشترت آقا

صد شکر سر تو به روی دامن او بود
وقتی که کشیدی نفس آخرت آقا

چشم تو به ره ماند و نیامد به کنارت
در موفع جان دادن تو خواهرت آقا

تشییع شدی لیک نه در زیر سم اسب
گل بود که می ریخت روی پیکرت آقا

کِی با لب تشنه سرت از پشت بریدند؟
آیا پی انگشترت انگشت بریدند؟
(سعید توفیقی)

*

*

*

ناله ای بر لبم از فرط تقلا مانده
سوختم از عطش و چشم به دریا مانده

باز دلتنگ جوادم که در این شهر غریب
به دلم حسرت یک گفتن بابا مانده

دست و پا می زنم امّا جگرم می سوزد
به لب سوخته ام روضه ی زهرا مانده

جان به لب می شوم و کرب و بلا می بینم
که لب کودکی از فرط عطش وا مانده

مادرشچشم به راهست که آبش بدهند
وای از حرمله آنجا به تماشا مانده

شعله ور می شوم از زهر و حرم می بینم
که در آتش دو سه تا دختر نوپا مانده

دختری می دود و دامن او می سوزد
ردّ یک پنجه ولی بر رخ او جا مانده

این طرف غارت و سیلی  نگاه بی شرم
آن طرف بر نوک نیزه سر سقّا مانده
(حسن لطفی)

*

*

*

تو آن هفتمین قبله ی باوری
امام پس از موسی جعفری

تو در امتداد علی نازلی
تو رودی و دنباله ی کوثری

نیازی نداری به این چیزها
تو هشتم ولی عهد پیغمبری

غروب عزایت طلوع شرر
نسیم غریبیِ پشت دری

چگونه است حال پریشان تو
الا ای غریب خدا بهتری؟!

از این کوچه تا حجره ات می روی
به یاد زمین خوردن مادری

نفس می کشی ناتوان می شوی
نفس می کشی لاله می آوری

شکسته پری با کدامین بال
از این حجره ی خاکی ات می پری؟!

لبی پاره و استخوانی کبود
برای خدا با خودت می بری

کنار تن نقش بر حجره ات
نه یک دختری بود و نه خواهری

برای تو گیسو پریشان کند
برای تو پاره کند معجری

اگر چه شهید خدایی ولی
به دست شما هست انگشتری

از این شهر غم تا وطن می روی
غریبی ولی با کفن می روی
(علی اکبر لطیفیان)

*

*

*

آسمان زیر پرت بود زمین افتادی
یک عبا روی سرت بود زمین افتادی

نه صدای تو به گوش کسی آن روز رسید
نه کسی دور و برت بود زمین افتادی

صورتت خاکی و دستار و عبایت خاکی
مادرت در نظرت بود زمین افتادی

زهر از جان تو آقا جگرت را می خواست
آتشی بر جگرت بود زمین افتادی

ناله می کرد جوادت به سرش می زد آه
اشک در چشم ترت بود زمین افتادی

مثل یک مار گزیده به خودت پیچیدی
خوب شد که پسرت بود زمین افتادی

ولی افسوس به میدان دل خون برد حسین
نیزه از پشت زدند و به زمین خورد حسین
(مسعود اصلانی)

*

*

*

مسیح می دمد از تربت مطهر من
فضای طوس نه، عالم بود معطر من

فرشتگان همه زوار زائرین منند
بهشت گشته بهشت از بهشت منظر من

منم عزیز دل فاطمه امام رضا
که خلق کرده خدا خلق را به خاطر من

عجیب نیست اگر زائری که قبر مرا
به بر گرفته بگیرد قرار در بر من

هزار موسی عمران به سجده افتادند
در این حریم به خاک مسیح پرور من

دلی که زائر من می شود مزار من است
خوشا دلی که شد این جا مزار دیگر من

شکسته ای که صدا می زند مرا از دور
جواب می شنود بارها ز داور من

ز هر دری که شود زائرم به من وارد
درست چهره به چهره بود برابر من

من آفتاب خدایم جهان در آغوشم
شما حضور من و عالم است محضر من

کتاب منقبتم را تمام نتوان کرد
اگر شوند همه انس و جان ثناگر من

کسی که زائر من گشت دوستش دارم
روا بود که خطابش کنم برادر من

الا تمام خراسانیان پاک سرشت
خجسته باد شما را طواف مقبر من

فرشتگان چو کبوتر به دورتان گردند
به شرط آن که بگردید دور زائر من

به زائرین من اینک نصیحتی ست مرا
که احترام بگیرید از مجاور من

اگر به مرقد من نیز دستتان نرسید
زنید بوسه به قم بر مزار خواهر من

هزار حیف که قدر مرا ندانستند
که بود هر نفس من غم مکرر من

هزار بار عدو مخفیانه کشت مرا
خدای نگذرد از قاتل ستمگر من

شرار زهر مرا در دل آتشی افروخت
که آب گشت همه عضو عضو پیکر من

چو شخص مار گزیده به خویش پیچیدم
خدا گواست چه آورد زهر بر سر من

میان حجره زدم دست و پا غریبانه
جواد بود و من و لحظه های آخر من

دو دست خویش گشود و گرفت اشک مرا
فتاد تا که نگاهش به دیده? تر من

زنان شهر خراسان گریستند همه
زدند بر سر و سینه به جای مادر من

به روز حشر نسوزد جحیم “میثم” را
که بوده با سخن و سوز خویش یاور من
(حاج غلامرضا سازگار)

*

*

*

دیــدار  زیبـــــا  می شــود  بـــا  چشــمهایت
غرق  تــماشــا می شود  بـــا چشــــمهایت

لب  تشــنه ای  کــه  زیر  پـــلکت می نشیند
ســیراب  دریــا  می شود  بــا  چشمــــهایت

سلمـــان  فــــرستادیم  تـــا  ایـــمان   بیــارد
سلــمان و مــــنّا می شـــود بـا چشـــمهایت

هـــر دردمنـــدی کـــه مســـیرش بر تـو  افــتاد
حتـــماً مــــداوا  می شـــود  بــا چشـــمهایت

مستم کن از آن خوشه ی چــشمی که داری
ای من فــدای گوشـــه ی چشـــمی که داری

از  درد  تـــو  بـــایــــد  دوایـــــم  را   بگــــــیرم
بنــویس  از  تــو  نســـخه هــایـــم را بـــگیــرم

از  جـــان  بیمــــارت  بلــــا  را  دور بنـــویــــس
مـــن  آمـــدم  از  تــــو  شـــــفایم  را بــــگیرم

گـــلدســـته می ســـازم بـــرایــــت شمع ها را
وقتــی  که  وام  شـــعرهایــــم  را  بـــگیــــرم

ای  کــاش زهـــرا  هـــم شبیه تو حرم داشت
تــــــا  اذنِ  پـــیش  تـــو  بیـــــایم  را  بگــــیرم

از  پنــــــجره  فـــــولاد  اذنـــــت  را  گـــــرفتم
می خواهـــــم  از  تــــو  کربلــــایم  را بــــگیرم

بســــیار  داری  مــــثل  مـــن  دورت  بگــــردم
بگـــــذار  مــــثل  پنــــج تـــــن دورت  بگـــــردم
(صابر خراسانی)

*

*

*

آخر «ماه صفر»، اول ماتم شده است
دیده ها پر گهر، و سینه پر از غم شده است

آه ای ماه، که داری به رخت گرد ملال!
خون دل خوردن خورشید، مسلّم شده است

آخر ای ماه سفر کرده که «سی روزه» شدی
رنگ رخسار تو، همرنگ «محرّم» شده است

عرشیان، منتظر واقعه ای جان سوزند
چشم قدسی نفسان، چشمه ی زمزم شده است

شب تودیع پیمبر، شهدا می گفتند:
آه از این صبح قیامت، که مجسم شده است

تا که بر چیده شد از روی زمین «سایه ی وحی»
آسمان، ابری و آشفته و درهم شده است

«مجتبی» گلشنی از لاله به لب، کرد وداع
داغ او، داغ دل عالم و آدم شده است

باغ، لبریز شد از زمزمه ی «یاس کبود»
لاله، دل تنگ تر از حجله ماتم شده است

میهمانی، که «خراسان» شد از او باغ بهشت
میزبان غم او «عیسی مریم» شده است

از همان روز، که زد سکّه به نامش در توس
شب، پی کشتن «خورشید» مصمم شده است

تا بسوزد «دل ذریه ی» زهرای بتول
زهر در ساغر انگور فراهم شده است

راستی تا بزند بوسه بر «ایوان طلا»
کمر چرخ به تعظیم شما خم شده است

پایتخت دل صاحب نظران است این جا
«مشهد» انگشت نمای همه عالم شده است

گر چه بسیار خطا دیده ای از ما، اما
سایه ی مهر تو، کی از سرما کم شده است؟

گر چه من ذرّه ی ناقابلم ای شمس شموس!
باز پیوند من و عشق تو محکم شده است

تا کسی بنده ی سلطان خراسان نشود
غمش از دل نرود، مشکلش آسان نشود
(محمد جواد غفورزاده (شفق))

*

*

*

مرغ پر بسته ام و نیِّت قافی دارم
هر چه غیر از تو مرا هست اضافی دارم

کعبه از چشمِ تو پنهان چه طوافی دارم
پیش بازار رضای تو کلافی دارم

در حرم حوله ی احرام من از جنس دعاست
حجرالاسود من پنجره فولاد رضاست

شده ام مثل کویری که به دریا برسد
مثل مجنون که به بوی خوش لیلا برسد

کاش چون دستِ گدایی که به دارا برسد
به ضریحِ کرمت دستِ دل ما برسد

یوسفی هست دلم کاش زلیخا بشود
بین این در به دری بلکه دری وا بشود

اشک می گفت که من شورم و یک جنس بدل
پیش این قله ی شیرینی و دریای عسل

چشم می گفت که یک قطره بده حداقل
با چه رویی بروم بی تو در این کوچه محل

اشک شوری به دلش آمد و بی تاب افتاد
دهن چشم از این صحن و سرا آب افتاد

می شود گفت شفاخانه به سقاخانه
که به یک جرعه زند زلف عطش را شانه

بین این صحن و سرا هاجرِ دل مستانه
دور اسماعیلش گشته پیِ پیمانه

پیش دارالکرمت بر دل من افتاده
که خمار تو رسیده ست به دارالباده
(شهاب الدین خالقی)

*

*

*

با سینه ای که آتش از آن شعله می کشید
ناله برای کشته ی دیوار و در کشید

او بود و خاک حجره و یک ناله ضعیف
آری نفس نفس زدنش تا سحر کشید

یک روزه زهر بر دل زارش اثر نمود
گاهِ سحر به جانب جانانه پر کشید

در انتظار آمدن میوه ی دلش
پا را به سوی قبله چنان محتضر کشید

سینه زنان دریده گریبان پسر رسید
دستی به روی ماه کبود پدر کشید

شمس الشّموس روی زمین اوفتاده و
فریاد ای پدر ز دل خود قمر کشید

آه از دمی که زینب کبرایِ غم نصیب
آمد تن امام زمانش به بر کشید

با دست زخم خورده خود دختر علی
تیر شکسته از تن ارباب در کشید

گل مانده بود در وسط تیغ و نیزه ها
آمد ز پای ساقه یاسش تبر کشید
(حسن لطفی)
*

*

*

تیزی شمشیر هم تسلیم ابرو می شود
شیر هم در پای چشمان تو آهو می شود

نیست فرقی بین رب و عبدِ عین رب شده
گاه ذکرم یا رضا و گاه یا هو می شود

مِهر تو در سنگ هم کار خودش را می کند
شیشه در همسایگیِ عطر خوشبو می شود

تو به ما پا می دهی و ما کلیمت می شویم
لال هم در این حرم مرغ سخنگو می شود

دست خالی بودن ما نیست کتمان کردنی
دست ما هر بار سائل می شود، رو می شود

چشم جاری از تمام چشمه ها بالاتر است
آب سقاخانه هم محتاج این جو می شود

این مژه هایم اگر پیش تو باشد بهتر است
لااقل یک گوشه از صحن تو جارو می شود

پنجره پولاد تو آخر شفایم می دهد
باز هم در صحن های تو هیاهو می شود
(علی اکبر لطیفیان)

*

*

*

انگور می دهند که قربانی ات کنند
لازم نکرده دعوت مهمانی ات کنند

صدها رواق در جگرت زهر باز کرد
می خواستند آینه بندانی ات کنند

هر شب تو بر غریبی خود گریه می کنی
مردم اگر چه سجدهی سلطانی ات کنند

تو نو به نو برای خودت گریه می کنی
در صحن کهنه گرچه چراغانی ات کنند

وقتی خدا غریبی ما را نگاه کرد
فرمود تا حسین خراسانی ات کنند

زن های طوس مثل زنان بنی اسد
جمعند تا عزای پریشانی ات کنند

معصومه را به همرهی خود کشانده ای
تا قبله گاه زینب ایرانی ات کنند
(محمد سهرابی)

*

*

*

یا آنکه بخوانید به بالین پسرم را
یا بر سر زانو بگذارید سرم را

شب تا به سحرچشم به راهم که نسیمی
از من ببرد سوی مدینه خبرم را

کی باور من بود که از آن حرم پاک
یک روز جدا گردم و بندم نظرم را

مجبور به تودیع حرم بودم و ناچار
در سایه اندوه نشاندم پسرم را

هنگام خدا حافظی از شهر،عزیزان
شستند به خوناب جگر رهگذرم را

گفتم همه در بدرقه ام اشک ببارند
شاید که نبینند از آن پس اثرم را

دامانم از این منظره پر اشک شد اما
گفتم که نبیند پسرم چشم ترم را

باکس نتوان گفت ولیعهدی مأمون
خون کرده دلم را و شکسته کمرم را

من سر به ولیعهدی دونان نسپارم
بگذارم اگر بر سر این کار سرم را

تهمت زچه بندید به انگور، که خون کرد
هم صحبتی دشمن دیرین جگرم را

آفاق همه زیر پر رأفت من بود
افسوس بدین جرم شکستند پرم را

آن قوم که در سایه ام آرام گرفتند
دادند به تاراج خزان برگ وبرم را

بشتاب بدیدار من ای گل که به بویت
تسکین دهم آلام دل در به درم را

روزم سپری شد به غم،اما گذراندم
با یاد تو ای خوب،شبم را سحرم را
***محمد جواد غفورزاده(شفق)***

*

*

*

من با تو زندگی نکنم پیر می شوم
بی تو من از جوانی خود سیر می شوم

من در شعاع پرتو شمس الشموسیت
بی اختیار پیش تو تبخیر می شوم

آیینه کاری حرمت ذره پروری است
من در رواق چشم تو تکثیر می شوم

در صحن کهنه سوی تو کردم نماز را
اینجاست آنکه لایق تکبیر می شوم

من در شمار سلسله راویان شدم
چون با حدیث سلسله زنجیر می شوم

من گریه ام گرفته کمی هم به من بخند
دارم به پای خویش سرازیر می شوم

یک شب نشد که بیگنه آیم زیارتت
اما دوباره پیش تو تقدیر می شوم

وقتی که آه میکشم از پرده ی نیاز
بی پرده با تو صاحب تصویر می شوم

بیچاره من که نیست قلمدانم از طلا
هر چند با نگاه تو اکسیر می شوم

نقاره خانه ات ز کجا آب می خورد
کز بانگ آن چو سیل سرازیر می شوم؟

آن نامه ام که از سر تعجیل و اضطراب
بر بال کفتران تو تحریر می شوم

این رنگ طوسی از دل سرخم نمی رود
گرچه دورنگ،دور ز تزویر می شوم

برداشت سیل گریه بساط زیارتم
نم نم دوباره قابل تعمیر می شوم

حوض حیاط تو بدهد مرده را حیات
من نیز با تو عیسی تاثیر می شوم

وقت ورود در حرم تو هوایی ام
وقت خروج تازه زمین گیر می شوم

بادا شلوغ دور و برت کعبه ی عزیز
من حاجی توام که به تقصیر می شوم

یک روز اگر که زینت دیوار تو شوم
آیینه را گذاشته شمشیر می شوم
(محمد سهرابی)

*

*

*

نخل زردم جوانه می خواهم
کفترم آب و دانه می خواهم

بر فراز مناره های حرم
گوشه ای باز لانه می خواهم

روی پرهای من بزن مهری
بی نشانم نشانه می خواهم

کفتر خانگی این حرمم
دانه از اهل خانه می خواهم

در کنار رواق دارالزهد
منزلی جاودانه می خواهم

از شما روز اول هر ماه
مثل مردم سرانه می خواهم

خانه جز این حرم نمی خواهم
پر پرواز هم نمی خواهم

آستان بوس خود خطابم کن
بد حسابم ولی حسابم کن

برکه ی خشکم و گل آلودم
کوثر معرفت گلابم کن

قسمت می دهم به جان جواد
بعد اگر خواستی جوابم کن

کرمت گر اجازه داد آقا
پیش چشم همه خرابم کن

من شبیه دعای بی روحم
روح ادعیه مستجابم کن

ای خداوند عشق یا احساس
نظری کن به خاطر عباس

درد من را تو خوب می دانی
حق همسایه را تو خوب می دانی

حق همسایه جا نیاوردم
نیست این شیوه ی مسلمانی

ولی ای با وفا پناهم ده
هرچه باشد تو از بزرگانی

لحظه ای که جنازه ام آمد
وای من گر که رو بگردانی

یوسف ار ماه کنعان بود
تو مه آسمان ایرانی

وای آقا چقدر می آید
به تو لفظ شریف سلطانی

گفته ام هر کنار در هر سو
ضامنم هست ضامن آهو
(علی زمانیان)

*

*

*

دل همیشه غریبم هوایتان کرده است
هواى گریه پایین پایتان کرده است

وَ گیوه‏هاى مرا رد پاى غمگینت
مسافر سحر کوچه هایتان کرده است

خداش خیر دهد آن کسى که بال مرا
کبوتر حرم باصفایتان کرده است

چگونه لطف ندارى به این دو چشمى که
کنار پنجره هایت صدایتان کرده است ؟

چگونه از تو نگیرم نجات فردا را؟
خدا براى همین‏ها سوایتان کرده است

چرا امید ندارى مدینه برگردى؟
مگر نه آنکه خدا هم دعایتان کرده است ؟

میان شهر مدینه یگانه خواهرتان
چه نذرهاى بزرگى برایتان کرده است

تو آن نماز غریب همیشه‏ها هستى
که کوچه‏هاى خراسان قضایتان کرده است

سپیده‏اى و به رنگ شفق در آمده‏اى
کدام زهر ستم جابجایتان کرده است
(علی اکبر لطیفیان)

*

*

*

نام تو را بردم زمستانم بهارى شد
در خشکسالى دلم صد چشمه جارى شد

بعد از زمانى که گدایى تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و ندارى شد

گفتند جاى توست، دل را شستشو کردم
پس مى‏شود از خادمان افتخارى شد

مى‏خواستند از هر طرف تو جلوه‏گر باشى
این گونه شد، دور حرم آئینه کارى شد

گاهى اسیرى لذّت آهو شدن دارد
بیچاره آن که از نگاه تو فرارى شد

گَرد ضریحت با من و گَرد دلم با تو
بى تو دوباره این دلم گرد و غبارى شد

من سائل بى چیزِ اطرافِ حرم هستم
من سالهاى سال، دنبال کرم هستم

انگور سرخى، سبز کرده دست و پایت را
تغییر داده حالت حال و هوایت را

اى خاکِ عالم بر سرم – حالا که مى‏آیى
از چه کشیدى بر سر و رویت عبایت را

تو سعى خود را مى‏کنى و باز مى‏افتى
این زهر خیلى ناتوان کرده است پایت را

وقت زمین خوردن صدا در کوچه مى‏پیچد
آرى شنیدند آسمانى‏ها صدایت را

وقتى لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد
در حجره‏ى در بسته دیدى کربلایت را

در حجره‏اى افتاده‏اى و تشنگى دارى
تو کربلاى دیگر در حال تکرارى

قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد
بد شد، نشد امروز بالاى سرت باشد

بد جور دارى روى خاک از درد مى‏پیچى
اى واى اگر امروز روزِ آخرت باشد

حیف از سر تو نیست روى خاک افتاده؟!
باید سرت الآن به دست خواهرت باشد

حالا غریبى را ببین دنبال تابوتت
دختر ندارى لااقل دربدرت باشد

وقتى شروع روضه‏هاى ما بیان توست
خوب است پایانش، بیان دیگرت باشد

یابن شبیب آیا شهید بى کفن دیدى؟
در لابلاى نیزه، پاره‏پاره تن دیدى؟
(علی اکبر لطیفیان)

*

*

*

خادمت پشت در قصر خبر می خواهد
از شب مبهم این فتنه سحر می خواهد

کاش آن خوشه مسموم زبانش می گفت:
لب شیرین تو انگور مگر می خواهد؟

تو عبا روی سرت می کشی و پا به زمین
رفتنت تا به در خانه هنر می خواهد

ای جگر گوشه که در حجره غم تنهایی
زهر از جان تو انگار جگر می خواهد

دل تو سوخته از درد به خود می پیچی
لب خشکیده تو دیده تر می خواهد

خوب شد اینکه جوادت به کنارت آمد
پدر از نفس افتاده پسر می خواهد

لحظه رفتن خود در نظرت می آمد
روضه مرد غریبی که نفر می خواهد

یاد آن حرف تو با ابن شبیب  افتادم
یاد آن دشنه که از جد تو سر می خواهد
(محمد امین سبکبار)

( زمزار )

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.