بایگانی/آرشیو برچسب ها : شعر

بـا نردبـان عشق، ز فلــک، من گذشتـه ام … (الیار)

شعر عاشقانه

( غزل زیبا ) در سیر جان … اسب عنــایت به دور جهان من جهانــده ام در تیــه جهل، به شوکت خاران، نمانده ام بـا نردبـان عشق، ز فلــک، من گذشتـه ام مرغ از قفس تا به بام جهان، من پرانده ام در سیــر جــان پای خود بنهادم به منظری …

بیشتر بخوانید »

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید … (فخرالدین عراقی)

ره عشق

(شعر زیبا) عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید … (فخرالدین عراقی) ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟ کز زخمهٔ آن نه فلک اندر تک و تاز است آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص خود جان و جهان نغمهٔ آن پرده‌نواز است …

بیشتر بخوانید »

نه آهی خیزد از دل تا کــه سوزد مرغ جانــم را … (غلامرضا قدسی)

شعر غم

( ابیات عاشقانه ) سایه … نه آهی خیزد از دل تا کــه سوزد مرغ جانــم را نه برقی تا از و گیــــــــــــــرم سراغ آشـیانم را درین خشکیده لب من آن بی بال و پر مرغــــم که از هر نوک خاری میتــــــوان یابی نشانم را نهانی هر شب از شوق …

بیشتر بخوانید »

فــراق روی تو پیـرم نمود و درد افزود … (الیار)

پیرمرد

( اشعار عاشقانه ) نشان یار … سرم به صخره بسایم به چشم اشک آلود جهــانِ بـی تو برایـم بگشتـه دود اندود زمانه در گذر است و سرم بسامان نیست فــراق روی تو پیـرم نمود و درد افزود امــان زجـور حســودان روی ماهـت یار! در این سرای کهن، روشنی ز …

بیشتر بخوانید »

دلـم قـرار نـمـی گـیـرد از فـغـان ، بـی تـو … (دلنوشته های روز جمعه)

امام زمان عج

(اشعار روز جمعه) دلنوشته های امام زمان عج دلـم قـرار نـمـی گـیـرد از فـغـان ، بـی تـو سپندوار ز کف داده ام عنان ، بی تو ازآن زمان که فروزان شدم ز پرتو عشق چو ذره ام به تکاپوی جاودان ، بی تو گـزاره غـم دل را مـگـر کـنـم چـو …

بیشتر بخوانید »

بی پناهی های ما، از درد تنها بودن است … (دلنوشته)

بی پناهی

( شعر زیبا ) بی پناهی های ما، از درد تنها بودن است … (دلنوشته) آدم محنت کشیده، زود گریان می شود گوشه ای پژمرده و،سردرگریبان می شود هیچ مهری، هیچ لطفی را نمی خواهد دگر بی سبب دلگیر، از این و هم از آن می شود بعد هر سختی، …

بیشتر بخوانید »

هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار … (پروین اعتصامی)

حقیقت گل ها

(شعرهای زیبا) هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار … (پروین اعتصامی) هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار یافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار گاه سلخ و غره بشمردیم …

بیشتر بخوانید »

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را … (سعدی)

جوانی - پیری

(شعر زیبا) جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را … (سعدی) با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب با یکی افتاده‌ام کو بگسلد زنجیر را چون کمان در بازو آرد سروقد …

بیشتر بخوانید »

جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست … (عبید زاکانی)

دلریائی

( شعر زیبا ) جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست … (عبید زاکانی) جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست جدا مشو که مرا طاقت جدائی نیست مدام آتش شوق تو در درون منست چنانکه یکدم از آن آتشم رهائی نیست وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن طریق …

بیشتر بخوانید »

خار غم را بر کن از جان، خاک کن … (الیار)

عاشقانه

( غزلی زیبا و دلنشین ) صفای دل … رو غبــار کیـن دل را پاک کن خار غم را بر کن از جان، خاک کن خـانـه ی دل را بیـارای از کرم در صفــایش، شهـره ی افلاک کن تا نشیـند گوهر عشق اندر آن با گـــلاب صـدق جان نمنــاک کن …

بیشتر بخوانید »